
پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
عمري كه به هيچ مي گذرد
و در پايانش ،
اين ما هستيم
تكه زده بر ديوار فراموشي
با چشماني سرخ از بي خوابي و خستگي
تمام افسوس ها را پشت مو هاي سفيدمان پنهان مي كنيم
تا روزي كه آرامش تمام ما را در بر گيرد
چشم ها به كجا خيره مي شود ؟
كجاست ؟ اين به ظاهر پايان ،
و پايان اين انتظار ...
چه مي شود ما را ، لحظه اي كه در آغوش مرگ به رقص افتاده ايم ؟
از خاك به خاك ...
از خاكستر به خاكستر ...
يا از خاك به افلاك ...
پايان هر چه باشد ،
آغازيست ، زيبا تر از تولدي با اشك در آغوش مادر ...
زيبا تر از زنده بودني است ، كه بودنت
ارزشش فقط براي خويش است و ديگر هيچ ...
پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
جسمي كه از خاك است و به خاك مي رود ...
با دستاني خالي تر از هميشه
از خاك به خاك يا از خاك به افلاك ...
ما همه در حال رفتنيم ...!
پ.ن : غرش توفنده بر فانوس ِ ماه ، مرگ افلاطون و جالینوس ِ ما ، یادگاری بر تن سنگ لحد ، بازی نرد است و تاس بی عدد ، حکمت دیرین کفش پا به پا ، یادگار گنبد دوار ماست
پ.ن : نميدونم چرا باز ... ياد تو افتادم ؟! ... ای کاش می شد از این لحظه ها برید ، این سایه ها رو کشت این لحظه رو ندید
پ.ن : و شايد حسرت هاي من در اين شعر حميد مصدق خلاصه شده است :
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ي همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
و اگر خانه كوچك من ، تو را داشت ... ديگر ...!


