
" صفحه كهنه ي يادداشت هاي من ،
گفت دوشنبه روز ميلاد منه ...
اما شعر تو ميگه كه چشم من ،
تو نخ ابر كه باورن بزنه ...
اخ ... اگه بارون بزنه ...
اگه ... بارون ...بزنه ! "
تولدي ديگر ،
در آستانه ي سوز زمستاني كه در راه است
در يك آذر ماه تكرار وار،
روز شمار يك عمر را مرور مي كند !
مردي كه مرد بودنش را فقط در سال هاي دور به خاطر مي آورد
سالگرد سال هاي كه تلخي شان
از يادش برده بود ، شيريني زندگي را
سالگرد مردي كه خود را در افسانه ها جستجو مي كند ،
يك تولدي ديگر ،
در سو سوي نور شمعي كه بر فراز يك تكه كيك آب مي شود ،
جشن سايه اي بر ديوار و جسمي
فراموش شده در ذهن هاي پر مشغله ،
جشن ياد هاي تلخ و يادگار هاي فراموش شده
بدون مهماني و تجملي ،
نه آغوشي او را در كام مي كشد
و نه پيامي او را اميدوار ...
با سرفه هاي چركين
بي هيچ آرزوي فوت مي كند،
اين شمع سالگرد زنده بودنش
و حجم اتاق پر مي شود از تنهايي ،
در تاريكي به رقص مي افتد
شانه هايش ،
همراه با موسيقي هق هق بي پايان
در سالگرد جسمي كه روحش هواي كودكي كرده ...
هواي يك تولد دوباره ،
در آخرين روز هاي يك آذر ماه سرد ...
مردي دوباره در ياد ها گم مي شود !
هيچ كس ، جزء تقويم يادش نبود ...
خودم هم فراموش كرده بودم ،
تا اينكه دوباره فرا رسيد !
بد نيست پست يكسال پيشم رو هم دوباره بخوانيد ، هيچ فرقي نكرده ، انگار همين ديروز بود ،


