تبليغاتX
...دست نوشته هاي آخرين ديوانه
دست نوشته های منی که رو به پایانم ، مي خواهم چيزي باقي بگذارم ، تا ابدیت را به جیب بزنم ....
اتوبوس نوشت !
 

 

باران باريد !
چترها با عجله باز شد ،
خالي شد خيابان از همهمه
تنها ،
دختري مانده بود
با يك شاخه گل سرخ ،
زير چراغ قرمز ،
آمدن كسي را انتظار مي كشيد !

باران مي باريد ،
چتر ها در حركت بودند ،
زير چراغ قرمز دختري نبود
اما شاخه گل سرخي ، همراه باران مي رفت !


باران مي باريد ...
و هيچ كس يادش نبود اين باران است ، نه ...
باران ،
تمام خاطراتت را تازه كرد ...!

سلام باران ...

 

پ.ن : تمام ايستگاه ها ، متروكه اي بيش نيستند
براي اتوبوسي كه بي توقف به سمت ايستگاه آخر مي رود !

پ.ن:

? Hey you, out there in the cold،Getting lonely, getting old  , Can you feel me

پ.ن : هيچ وقت مثل امروز ، اينقدر از اتوبوس هاي داغون دانشگاه لذت نبردم ...!

+ به قلم Deev (اسماعیل هاشمی ) |