
دیگر از سياهي پر هيچ كلاغي ...نمي ترسم ...!
تا چشمان سياه تو ... مرا سايه به سايه دنبال مي كنند ،
و نمي خوابم ...
چون گم كرده ام ، مرز محال و واقعيت را ...
خواب و بیداری را ،
شايد ...
اين خودش يك خواب باشد ...
كه تو
به من سلام كردي ...
اما ...
ای کاش ،
تمام گم شده هایم را در خواب میدیم ...!
حال ...
چه در خواب و چه در بیداری ...
لحظه ای با من باش
تا نفس تازه کنم ،
افسوس هاي بزرگي در چشم من است
و امتداد دماغم ، پيست اسكلي اشك هاست
قلبم ، بد صليقه مي زند...
پ.ن : برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سر تا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. (صادق هدایت )
پ.ن: اوج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم
پ.ن :سرانجام پس از گذشت این همه زمان به جای اول خود بازگشته ام


