
كجايي ؟
در اين ثقل جهان تنهاييم ...
در اين بيكران بي در و پيكر ...
به راستي تو كجاي اين جهان گم شده اي؟
زير كدام سايه
پاي كدام قرار ... در پي كدام سرابي ؟
رگ هاي دلم سفيد شدن از بي خوني ... از بي تو بودن
دلم ... كه تمام و كمال به نام تو شد
در آن اولين روز ديدنت و قبض روح شدن وجودم در برابر چشمانت
حتي وقتي كه بي خداحافظي رفتي ... هنوز اين دل با تو بود
وقتي كه رفتي ... اين دل با تو
كجايي دلم ...
زير كدام سايه ،
اين سومين پاييز است كه تنها مي آيد...
كه بي تو مي آيد ...
آمدنت را در كدام برگ تاريخ به انتظار بنشينم ؟
اين آمدنت كه سو از چشمانم گرفته ...
و مي دانم كه نمي آيي ...اما باز ...
پ.ن : اين سر سري كه مي گذري ....و اين نگاه بي قرار كه دلواپس دل شماست ...
پ.ن : ز عشقت سوختم اي جان کجايي
بماندم بي سر و سامان کجايي
نه جاني و نه غير از جان چه چيزي
نه در جان نه برون از جان کجايي
پ.ن :همهش دلم میگیره، همهش تنم اسیره (دانلود البوم جديد محسن نامجو )

نیم شب بود و
بعد از یك جشن پر سر صدا و با شانه های افتاده از خستگی به سمت رخت خوابم به راه افتادم !
كوچه ها و خیابان ها را یك به یك پشت سر می گذاشتم و زیر لب زمزمه می كردم تمام نعره های وجودم را ،
یك نخ سیگار بازیچه انگشتان من بود و چشمانم در جستجوی كبریتی تا آتش بزنم بر جان رفیق راهم ،
خیابان های خلوت شهر مردگان ،
انگار نه انگار این همان خیابانی بود كه تا چند ساعت پیش صد ها نفر سیگار بدست از آن رد می شدند !!!
به پیر مردی رسیدم كه برای به خاطر یه لقمه نان ، ته سیگار های مردم شهر را از روی خیابان جارو می كرد
و خودش هم سیگار به لب همراه با جاروی بلندش و به یاد عشق از دست رفته اش می خواند و جارو می كشید
جارو و صدا را با هم هماهنگ می كرد !
ایستادم و سلامی دادم و نخ كبریتی از او خواستم و او
با نگاهی تلبكارانه شعله ای افروخت برایم و من هم سر تعظیم فرود آوردم ...
دود بلند شد و من سر مست از اینكه آخرین نخ سیگار را بلاخره روشن كردم به راه افتادم !
كام های پیاپی ...
و من ، مانند پیكان 57 دود از خود به جا می گذاشتم و یه قدم به جلو می رفتم ....
با هر قدم من به رخت خواب نزدیكتر و قد سیگار كوتاه تر
به درب خانه رسیدم و هنوز بین انگشتانم گرمای ضعیفی حس می كردم ،
خواستم به گوشه ای پرتش كنم اما ...
با نوك انگشتانم به آرامی خاموشش كردم و به با بوسه ای به دفتر خاطراتم كه عكس تمامی دوستام با امضا هاشون بود اضافه كردم
و با مدادی شكسته نوشتم :
تنها رفیقی كه به پای من سوخت !
------------------------------
از دست نوشته های خودم 30/6/1386
هنوز در رخت خوابم هستم و زنده !
به زحمت پلك هاي به هم چسپيده ام را باز مي كنم
و از لابه لايي پلك زدن هايم اتاق از رنگ و رو افتاده خود را مي بينم
كه پنجره شيشه شكسته اش در مساحت ديوار زار مي زند !
تكاني به خود دادم و جسد وجودم را تا كنار پنجره كشانيدم ،
روي لبه پنجره سيگاري نميه سوخت انتظار مرا ميكشد ،
تا من آن به جمع صدا ها ته سيگاري كه در اتاقم ريخته شده اضافه كنم ،
زندگي من پر از اين ته سيگار هاي هست كه از 15 سالگي دود هوا كرده ام
اخ
سوزشي در كف پاييم احساس كردم ،
پايم را شيشه بريد !
شيشه اي كه آخرين بار از آن شرابي سرخ نوشيدم و مدهوش شدم !
دستمالي به پايم بستم و در حالي كه رد پايي قرمز رنگي از خود به جا مي گذاشتم در اتاق به راه افتادم
و سفر ماجراجوياني خود را از در يخچال آغاز كردم ،
يخچالي پر از اثار به جا مانده آخرين حمله دوستانم به خانه من !
احساس ميكنم چيزي از پايم بالا مي آيد ؟!
بله جناب سوسك عزيز است كه از گرسنگي به پاي من افتاده ولي من چيزي در خور و شعن او ندارم
آرام به زمين مي كوبمش و نيش خندي به فرار كردنش مي زنم و
تكه ناني بيات شده در دست مي گيرم
و رد پاهاي خون آلود را دنبال مي كنم
تا دوباره به رخت خوابم برگردم شايد در آنجا براي پايان دادن به خود نقشه اي بي نظر طراحي كنم !
در راه باز گشت به اين فكر مي كنم كه فردا خود از رخت خوابم بلند مي شوم
يا جسد متلاشي شدم ام را مورچه ها به خانه خود مي برند ؟


