
كجايي ؟
در اين ثقل جهان تنهاييم ...
در اين بيكران بي در و پيكر ...
به راستي تو كجاي اين جهان گم شده اي؟
زير كدام سايه
پاي كدام قرار ... در پي كدام سرابي ؟
رگ هاي دلم سفيد شدن از بي خوني ... از بي تو بودن
دلم ... كه تمام و كمال به نام تو شد
در آن اولين روز ديدنت و قبض روح شدن وجودم در برابر چشمانت
حتي وقتي كه بي خداحافظي رفتي ... هنوز اين دل با تو بود
وقتي كه رفتي ... اين دل با تو
كجايي دلم ...
زير كدام سايه ،
اين سومين پاييز است كه تنها مي آيد...
كه بي تو مي آيد ...
آمدنت را در كدام برگ تاريخ به انتظار بنشينم ؟
اين آمدنت كه سو از چشمانم گرفته ...
و مي دانم كه نمي آيي ...اما باز ...
پ.ن : اين سر سري كه مي گذري ....و اين نگاه بي قرار كه دلواپس دل شماست ...
پ.ن : ز عشقت سوختم اي جان کجايي
بماندم بي سر و سامان کجايي
نه جاني و نه غير از جان چه چيزي
نه در جان نه برون از جان کجايي
پ.ن :همهش دلم میگیره، همهش تنم اسیره (دانلود البوم جديد محسن نامجو )

اين روز...كه شوري عرق ، تلخي غصه ها را شسته است
و گرما ، مغرم را در جمجمه آب پز كرده ...
نمي دانم چرا ... اين شدت دما ، خاطرات تو زنده مي كند
خاطراتي كه در سرماي زمستان يخ زده بود
و امروز در اين آخر دنيا ...تلخي و شوري فرقي نمي كند ديگر ...
اين خاطرات لعنتي تو ... چه عذاب آور است ...و چه بد موقع
اين تابستان گرم و پر عرق ...ياد آور آغوشت
و مني كه زير بار يادها سنگسار مي شوم ...
عرق از هر بند مي چكد ... طغيان مي كند احساس هاي خفته در من
هوس تو ... ليس مي زند ، وجود يخ زده ام را ... و باز مي چكد عرق ...!
سوزنده تر از اين آفتاب ... لختي تن تو بود
گيسوان خيست و نسيم نفس هايت ... خنكاي بهاري
جان مي داد به تن تب كرده ي من ...
حال تب كرده ام بي تو ... زير آفتاب ، بي هيچ نسيمي ...
و فقط ...چشمانم به سياهي مي رود ...
و باز مي چكد عرق ...
پ.ن : مدتي نبودم ... با اينكه مي دانم بود و نبودم فرقي نداشت و ندارد ...!
پ.ن :معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند ، یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم ،معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن ، هنگامه ی منی
پ.ن :بیابان را
بیابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه
عرق میریزدش آهسته از هر بند ... (شاملو )

در ايست ثانيه
بردار ، به رقص افتاده ام ...
با كبودي لب
و چشماني سرخ
آمدنت را زجر مي كشم
حلق آويز شده بر دار تنهايي
ذهني سرشار از خاطرات رنگ پريده
گمشده در نفس هاي خون آلود
در چرخشي به دور محور خود
بر ويرانه ي آرزوهاي از دست رفته اش ...
و سکوتي که تمام اتاق را پر کرده است
چشمان بي تابش ، در جستجوي چيزي
يا آمدن كسي ...
پشت آخرين پلك زدن ها به سياهي مي رود
پ.ن :گر درد در دلم ريشه دوانده است تو بخند ...
گر حال من دوباره خراب است تو بخند
گر عشق گدايي است سر كوچه ها
از رنج و غم ما نداني تو بخند (خودم)
پ.ن : ای در میان جانم و جان از تو بیخبر...از تو جهان پر است و جهان از تو بیخبر !
شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد...شرح از تو عاجز است و بیان از تو بیخبر ! (عطار )
پ.ن :تو جان مي بخشي و اينجا ... به فتواي تو مي گيرند جان از ما ...! نمي دانم كي ام من !!!
نمي دانم كي ام من ...! آدمم؟ ... روحم؟ ... خدايم؟...يا كه شيطانم ...تو با خود آشناييم كن !!!
خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم !!! نمي خواهم در اين عالم بمانم ...! (هماي)

(اين عكس فقط يك عكس نيست ! )
از ماست كه بر ماست
چه داريم و نداريم
دنياست كه بر پاست
و ما جوي روانيم
هر دل به بندي و سري بر سر داري
هر رنگ به نقشي و غمي در دل ياري
هر روز طلوع و غم ناني به گدايي
هر روز غروب و دل ما هم به گناهي
هر كوچه پر از عابد و شيخ و بارگاهي
هر جيب پر از ظلم ، در آن سو ، نداري !
شاداب نشسته اي و از برون بي خبري
اي شيخ درا ، كه از تو ماند ثمري
اين چرخ فلك گذشت ، تو نيز مي گذري
اين جام تهي شد تو نيز مي شكني
دنيا كه وفا ندارد و ره گذريم
فردا چه شود و ما همه بي خبريم
پ.ن : اي شيخ ، تو نيز از ما شو ...!
پ.ن : ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
پ.ن : Deev تنها یك نام است كه تمام پریشانی هايم را پشت آن پنهان كرده ام ...
پ.ن آخر : حرفهای من این دنیا را به آتش خواهد کشید بر من درود بفرست
كمي آن طرفتر
در هياهوي بي سابقه
تمام وجودشان را نو مي كنند
كفشي نو
كلاهي نو
و عشقي نو...
كهنه ها مي ميرند
ماهي قرمز تاب نمي آورد
زندگي كوتاهش كوتاه تر مي شود
عيدي يك شبه ،
براي ماهي قرمزي كه فداي سفره ي رنگين ما مي شود !
دردهاي گم شده در بوي لباس هاي نو
و شايد درد هاي تازه از تهي دستي...!
خدا مي داند اما هر چه هست ...
ظاهرا ، همه انتظار عيد را مي كشند ...
و اين طرف
من ، انتظار پاييز بعد را ...
اگر به شما بر نمي خورد ... سال نو مبارك !
سال ، سالي خوب براي شماست
بي شك ...مباركه !
كمي درد و دل در آخرين روز هاي سال :
امشب ، براي اولين بار به گذشته ام و آينده ام فكر كردم !
و براي اولين بار خودم را با ديگران مقايسه كردم به اين نتيجه رسيدم كه خوشبخت ترين انساني هستم كه مي شناسم !
اگر من لايق اين باشم كه روزي به عنوان يه شاعر يا نويسنده (يا هر چيز ديگري ) به عرصه شعر و ادبيات وارد بشم ، آزاد ترين خواهم بود چون نه قلمم در بند فعل و فاعل و قافيه است و نه وام دار سبكي هستم ، هر چه هست خودم هستم يك بيسواد ساده با افكار كج و معكوج !
با جيب هاي هميشه خالي ام ، هر چه خواستم به دست آوردم و هر چه نخواستم به باد دادم بي آنكه نگران فرداي باشم كه در راه است و ديروزي كه گذشت !
مثل هر انساني لحظه هاي تلخ و شيرين داشتم ، تلخي هاي كه هنوز هم چون زهري گلويم را مي سوزاند اما در همه حال شاكر خدا بودم و خدا را هيچگاه براي خواسته هايم نخواستم ! كه او رحمان الرحيم است ...!
شايد كفر باشد اما من خدا را بي هيچ واسطه اي مي پرستم ...
جز خدا هيچ چيز اين جهان برايم مقدس نيست و مابقي قابل احترام ، چون جزء او هيچ چيز و هيچ كس ماندگار نيست .
در زندگي ام هيچگاه دل به عشقي نسپردم ، چون عشق افسانه اي بيش نيست ! مگر عشقي به عمق عشق مجنون كه ليلي زميني ، او را به عشق بي پايان رساند ...
من خوشبختم ، چون اگر لحظه اي ديگراجلم فرود آيد ، بي هيچ حسرتي سر تعظيم به خواست خالق فرود مي آورم ، كه نه ناني بريده ام و نه دلي را شكسته ام و ...اگر گناه كرده ام اما هيچگاه توبه نشكسته ام ...
من خوشبختم ، كه براي فرار از مشكلات نه سراغ دود را گرفته ام و نه غمم را پشت مستي پنهان كرده ام ، با هوشياري كامل و چشماني باز مشكلات را لمس كرده ام
اين ها را گفتم كه بداني كه هيچگاه مأوس نبودم و اگر قلمم كام تو را تلخ مي كند ، اين تلخي از من نيست ، بلكه در وجودت ريشه دارد !
من تلخ نيستم ، من شوخ ترين كسي هستم كه اگر هم كلامم شوي تمام روز تو را مي خندانم !
كه گريه هايم شب هايست كه كابوس تمام وجودم رو مي خورد !
نوشته هاي من ، چيزي جزء هذيان هاي يك انسان نيست ! تركبيبي از ساده ترين كلمات ، آن هم از كسي كه ادبيات را از دوره راهنمايي به ياد دارد و تا به حال يك كتاب را مفصل نخوانده است !
شاهكار نيستم ، كه شاهكار توي درك داري و حس مي كني ، مفهمي درد هاي كه پشت كلمات پنهان شده اند ...
من ... من خوشبختم كه اگر نبودم ... تو مرا نمي خواندي و نمي فهميدي ...!
پ.ن: توي اين بيهودگي ها
سال ما كي ميشه تحويل
روز شوم سال تحويل
ثانيه ، نحس ميشه انگار
دل ما يخ زده از غم
اين دنيا كجاش بهاره
عقربه تو راه رفتن
مي مونه طاقت نداره
مرگ ماهي قرمز ها رو
توي تنگ دوام بياره
زمستون ما تموم شد
ظاهرا اينجا بهاره
لعنت خدا به قلبي
كه دلي رو جا بزاره

این منم ،
جوانی از درون پوسیده
در برزخی از خودم و دنیای اطرافم ،
چوب خط می کشم بر دیوار های شهر
چوب خطِ تمام لحظه های تنهایی ...
می چرخم و خط می زنم آرزوهای از دست رفته ام
در جدال با جاذبه زمین ، جسمم را تکان می دهم
و با تمام وجودم نفرین می کنم عقربه ها را
که با سرعت نور زمان را می شکافند و پیش می روند
سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم
تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را ...
ميان مردگان همي زيسته ام ،
که زنده بودن را از ياد برده ام
و زندگي را تلخ ِ تلخ سر مي کشم ...
از پس شب هاي پر از بي خوابي
دم و باز دمي رنگ گرفته از بي حوصله گي ،
بی دلخوشی پلک می زنم و سر می چرخانم
به سمت تمام سایه های که از کنارم رد می شوند
در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی
این منم که سوت می زنم
و تمام شهر را از خواب بیدار می کنم
آری این منم ،
شب گرد شهری به کوچکی یک سلول انفرادی ...
پ.ن : تنهایی تمام وجودم را گرفته ... حتی زیر ناخن هایم چرک سیاه تنهایست ...!
پ.ن :معشوق جان به بهار آغشته ي مني که موهاي خيس ات را خدايان بر سينه ام مي ريزند و مرا خواب مي کنند.(فیلم یک کیلو خرما برای مراسم تدفین را حتما ببینید ! )
پ.ن :
Hey you, don't tell me there's no hope at all, Open your heart, I'm coming home

گاهی آنقدر دلتنگی ام اوج می گیرید ،
که سقوط اشک هایم زمین را چاک می دهند
و ناله هایم ، تمام حجم خلاء اطرافم را فرا می گیرد
گاهی که دلتنگت می شوم ...
تمام ذهنم را جستجو می کنم ،
تا دوباره لبخند هایت را به یاد آروم ...
گاهی که از خود بی خود می شوم ،
تمام کوچه های شهر را برای دوباره دیدنت زیر و رو می کنم
گاهي که دلتنگت مي شوم ،
فراموش مي کنم که تو خيالي بيش نبودي ، در عمق پریشانی هایم ...
در نفس زدن هایم ، میان مسخ و جنون ،
این تو بودی ، توهم چشم سبز من
و چه مستانه می رقصدی ،
پا برهنه بر تمام ناخوشی هایم
و نفس که حبس می شود ،
آنگاه که من به عمق سبز چشمانت فرو می رفتم
واي از بي تو بودن ،
در شهري که تمام خيابان هايش را به نام تو سند زده ام
در شهری که همه اش خاکستري است ، جز چشمان سبز تو ...
گاهی که دوباره یاد تو زنده می شود ،
فراموش می کنم ...
که تو را سال ها پیش به خاک سپارده ام ...
پ.ن : وقتی نباشی ، فرقی نمی کند شنبه باشد یا سه شنبه ... تمام روز ها جمعه است و زندگی تعطیل !
پ.ن:گم كرده ام دختر چشم سبز رويا هايم را ...در كلان شهري ، كه خود نيز در آن گم شده ام
پ.ن : خروجي ذهنم مسدود شده ...
ترافيك سنگيني از كلمات ،
منم و چند صفحه از سالنامه
كه فقط شكل هاي عجيب و غريب توش كشيدم
اين چند روز ...
حتي يه كلمه هم ننوشتم ،
فقط سالنامه رو روق مي زنم و ...
به اينكه از كجا شروع كنم فكر مي كنم
خسته مي شم ...
مي خوابم
بيدار ميشم
دوباره فكر مي كنم ...
حتي يه كلمه هم ننوشتم ،
و فقط دنبال نقطه آغاز ...
از كجا شروع كنم ...
از كجاي اين سال نحس ...؟

پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
عمري كه به هيچ مي گذرد
و در پايانش ،
اين ما هستيم
تكه زده بر ديوار فراموشي
با چشماني سرخ از بي خوابي و خستگي
تمام افسوس ها را پشت مو هاي سفيدمان پنهان مي كنيم
تا روزي كه آرامش تمام ما را در بر گيرد
چشم ها به كجا خيره مي شود ؟
كجاست ؟ اين به ظاهر پايان ،
و پايان اين انتظار ...
چه مي شود ما را ، لحظه اي كه در آغوش مرگ به رقص افتاده ايم ؟
از خاك به خاك ...
از خاكستر به خاكستر ...
يا از خاك به افلاك ...
پايان هر چه باشد ،
آغازيست ، زيبا تر از تولدي با اشك در آغوش مادر ...
زيبا تر از زنده بودني است ، كه بودنت
ارزشش فقط براي خويش است و ديگر هيچ ...
پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
جسمي كه از خاك است و به خاك مي رود ...
با دستاني خالي تر از هميشه
از خاك به خاك يا از خاك به افلاك ...
ما همه در حال رفتنيم ...!
پ.ن : غرش توفنده بر فانوس ِ ماه ، مرگ افلاطون و جالینوس ِ ما ، یادگاری بر تن سنگ لحد ، بازی نرد است و تاس بی عدد ، حکمت دیرین کفش پا به پا ، یادگار گنبد دوار ماست
پ.ن : نميدونم چرا باز ... ياد تو افتادم ؟! ... ای کاش می شد از این لحظه ها برید ، این سایه ها رو کشت این لحظه رو ندید
پ.ن : و شايد حسرت هاي من در اين شعر حميد مصدق خلاصه شده است :
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ي همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
و اگر خانه كوچك من ، تو را داشت ... ديگر ...!

" صفحه كهنه ي يادداشت هاي من ،
گفت دوشنبه روز ميلاد منه ...
اما شعر تو ميگه كه چشم من ،
تو نخ ابر كه باورن بزنه ...
اخ ... اگه بارون بزنه ...
اگه ... بارون ...بزنه ! "
تولدي ديگر ،
در آستانه ي سوز زمستاني كه در راه است
در يك آذر ماه تكرار وار،
روز شمار يك عمر را مرور مي كند !
مردي كه مرد بودنش را فقط در سال هاي دور به خاطر مي آورد
سالگرد سال هاي كه تلخي شان
از يادش برده بود ، شيريني زندگي را
سالگرد مردي كه خود را در افسانه ها جستجو مي كند ،
يك تولدي ديگر ،
در سو سوي نور شمعي كه بر فراز يك تكه كيك آب مي شود ،
جشن سايه اي بر ديوار و جسمي
فراموش شده در ذهن هاي پر مشغله ،
جشن ياد هاي تلخ و يادگار هاي فراموش شده
بدون مهماني و تجملي ،
نه آغوشي او را در كام مي كشد
و نه پيامي او را اميدوار ...
با سرفه هاي چركين
بي هيچ آرزوي فوت مي كند،
اين شمع سالگرد زنده بودنش
و حجم اتاق پر مي شود از تنهايي ،
در تاريكي به رقص مي افتد
شانه هايش ،
همراه با موسيقي هق هق بي پايان
در سالگرد جسمي كه روحش هواي كودكي كرده ...
هواي يك تولد دوباره ،
در آخرين روز هاي يك آذر ماه سرد ...
مردي دوباره در ياد ها گم مي شود !
هيچ كس ، جزء تقويم يادش نبود ...
خودم هم فراموش كرده بودم ،
تا اينكه دوباره فرا رسيد !
بد نيست پست يكسال پيشم رو هم دوباره بخوانيد ، هيچ فرقي نكرده ، انگار همين ديروز بود ،

آخرين ديوانه يك ساله شد ...
يكسال از زندگي من در اين وبلاگ خلاصه شد ...
يكسال ،
يكسالي كه خوب و بدش رو با دوستان و بازديد كننده ها تقسيم كردم و ...
يه تعدادی از دوستان غصه هام غصه خوردن و با گریه هام ... و ازشون ممنونم که تحمل کردن این اتاق بی صدای منو ...
باران باريد !
چترها با عجله باز شد ،
خالي شد خيابان از همهمه
تنها ،
دختري مانده بود
با يك شاخه گل سرخ ،
زير چراغ قرمز ،
آمدن كسي را انتظار مي كشيد !
باران مي باريد ،
چتر ها در حركت بودند ،
زير چراغ قرمز دختري نبود
اما شاخه گل سرخي ، همراه باران مي رفت !
باران مي باريد ...
و هيچ كس يادش نبود اين باران است ، نه ...
باران ،
تمام خاطراتت را تازه كرد ...!
سلام باران ...

پ.ن : تمام ايستگاه ها ، متروكه اي بيش نيستند
براي اتوبوسي كه بي توقف به سمت ايستگاه آخر مي رود !
پ.ن:
? Hey you, out there in the cold،Getting lonely, getting old , Can you feel me
پ.ن : هيچ وقت مثل امروز ، اينقدر از اتوبوس هاي داغون دانشگاه لذت نبردم ...!

دیگر از سياهي پر هيچ كلاغي ...نمي ترسم ...!
تا چشمان سياه تو ... مرا سايه به سايه دنبال مي كنند ،
و نمي خوابم ...
چون گم كرده ام ، مرز محال و واقعيت را ...
خواب و بیداری را ،
شايد ...
اين خودش يك خواب باشد ...
كه تو
به من سلام كردي ...
اما ...
ای کاش ،
تمام گم شده هایم را در خواب میدیم ...!
حال ...
چه در خواب و چه در بیداری ...
لحظه ای با من باش
تا نفس تازه کنم ،
افسوس هاي بزرگي در چشم من است
و امتداد دماغم ، پيست اسكلي اشك هاست
قلبم ، بد صليقه مي زند...
پ.ن : برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سر تا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. (صادق هدایت )
پ.ن: اوج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم
پ.ن :سرانجام پس از گذشت این همه زمان به جای اول خود بازگشته ام

امشب شب قدر است ، همه در حال دعا و فقط من ،
منتظر غرق شدن در هياهوي نفس هاي تو ....
زود تر مرا درياب كه ديگر تاب ندارم
من را در آغوش بگير قبل از اينكه مدهوش بشوم ،
زمان مي رقصد بر مچ ِ دستم
هر ثانيه ، بيشتر فرو مي روم
گلويم مي سوزد و اتاق دور سرم در پرواز
پ.ن :
ما پس پشت تو كه سر به چاه مي كنيم ... گريه مي كند ، گريه ...يا علي !
بر اين يتيمان كه نگاه مي كنيم ... گريه مي كنند ، گريه ... يا علي ...!
پ.ن : تا از كيسه تان نرفته ، تماشا كنيد خوب در آسمان شب ، پرواز آفتاب را ...!!!
پ.ن : قبل از ما ميليون ها انسان ، چه خوب و چه بد اومدن و رفتن ، ما هم دنبال اونا ميرم ... كي و به كجاش معلوم نيست ! راه فراري هم نداره ...مگر طبق گفته انيشتين : با سرعت نور حركت كني ، اون وقت ديگه زمان برات معناي نداره ، نه پير ميشي ...اما باز هم روزي انرژي تو تمام ميشه و تو هم بايد ...
پس ، امشب دعا كن ، اگر سال ديگه اين موقع هنوز نرفته بودي ، از زنده بودنت پيشمان نباشي
نوشته شده در شب قدري كه از بودنم شرمنده ام و در كنار مسجدي كه به اندازه گناهان من جا نداره !
لطفا ... يكي منو دعا كنه ...!
تمام تمركزم رو گذاشتم رو فيلمنامه جن گير
قصري ميان دود ، چرخش در خلاء ، جن گير
***
انجمن شاعران زير زميني گچساران راه اندازي شد
از دوستان علاقمند دعوت ميشه اعلام آمادگي كنن براي فعاليت در اين بلاگ ...
انجمن شاعران زير زميني گچساران
و حتما به وبلاگ آرش دشتي سر بزنيد و لذت ببريد ...
دست نوشته هاي آرش دشتي (از بچه هاي بازيگر ، شاعر گچساران )

گذشت ...
ساله هاي كه چشمانم به راهت ماند...
و نياميدي و پير شد ،
تمام آرزو هايم
هر آنچه كه در تو مي جستم ،
و به خاك سپاردمش ...
دلم را ، در تابوتي از جنس فراموشي
در سرزمين مردگان عاشق ...
و گذشت ،
هر چه بود و هر چه گذشت بود
و مي گذرد ... اين تلخي لحظه ها شوم تنهايي
در زماني كه كسي مرا به انتظار نشسته است
و تنها اين مرگ است
كه انتظار مرا مي كشد ...
پ.ن :گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند ، ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند جز گرد و غبارم
پ.ن :ازچشم تو ميبينم اين خواب پريشان ، را با پلك تو ميبندم ، چتر شب باران را ، بيدار شود در من
پ.ن :امشب ،ساقه ی معنی را ، وزش دوست تکان خواهد داد ،بهت پرپر خواهد شد. (سهراب)
* . شرمنده از بي پاسخ ماندن بعضي از نظرات دوستان ، يه خورده وقت آزادم كم شده و اين باعث شرمندگيم ...

يك قطره اشك ،
بدرقه مردي كه با شانه هاي افتاده از خستگي
پشت بر خاك آرام گرفته است ...
يك قطره اشك ،
بر جنازه مردي كه تا زنده بود شوري اشكي را نچشيد
كه تا زنده بود ،
نبود ...
كه تا بود ،
چشمانش ، كسي را مي جست ...
كه تا مرُد ،
كسي را نديد
كه تا خواست ،
نخواستنش
كه تا باد ،
چنين باد ...
حال ببين ،
چه آرام گرفته است
آن چشمان بي قرار ...
يك قطره اشك ...
كافي است
براي مردي كه
وقتي كه دلتنگ مي شود ،
آسمان را به گريه مي انداخت ...
پ.ن:سرها بر آستانه او خاک در خاک در شود ... ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
پ.ن:شاد باش ای عشق خوش سودای ما ، ای طبیب جمله علت های ما ، ای دوای نخوت و ناموس ما
پ.ن:خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه ...کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
يكي از فيلمنامه هاي من مجوز ساخت گرفته
اين مدت هم گرفتار پيش تولد وانتخاب بازيگر بودم
انشاء الله به زودي فيلمبرداري شروع ميشه ...
در اولين فرصت متن فيلمنامه رو هم روي سايت مي زارم ...

عشق ،
را معني كن !
دختري گفت به من ،
عشق در چشم تو چيست ؟
گفتمش :
عشق اميد است ، فرداست ،
ساعتي از عشق برايش گفتم ...
آرام گفت :
عشق را معني کن !
آن هم در يک کلمه !
مات ماندم ...
گفت اگر عشقت واقعيست ،
آن را معني کن ،
ساعت ها فکرم را مشغول کرد ...
بي نتيجه از او پرسيدم ،
تو عشق را معني کن !
فقط گفت ،
عشق يعني گذشت
از عشق براي عشقت ...
از خود براي عشقت ...
از همه چيز براي ...
او گذشت از همه چيز
و بي خداحافظي رفت ....
شعله اي در سياهي گم شد ...در شب دلگير ماه مرداد ...
***
بگو بگو ، که چه کارت کنم ، بگو
که چه کارت کنم ، ز گريه جويم و دل را
بگو بگو ، که شکارت کنم ، بگو
که شکارت کنم به غمزه مويم و آه
ببين ببين ، که فغانت کنم ، ببين
که فغانت کنم ، ز خنده چينم و لب را
بيا بيا ، که نگارت شوم ، بيا
که نگارت شوم ، به طرفه سايم و تن را
بيا بيا ، به زيارت شوم ، بيا
به زيارت شوم چو خسته پايم و آه
پ.ن:خاله از مكه آمد ، زيباترين سوغاتيش كفن بود ...!
(براي مردمي كه با كفن هاي زيبا دفن مي شوند )
پ.ن:شيوهي نوشين لبان، خدا خدا ...چهره نشان دادن است عزيز من
پ.ن:عشق سر کوچه به آهنگ زباله رقصيد...وعدهي فردوس هدر شد، شده از دست عمر

نرو ...
از حضورم نترس
من چيزي جزء سايه ي يك تنهايي بيش نيستم
نرو ...
كه همين رفتن ها مرا به اينجا كشانده است
باور كن
بودم را ...
سياهي گم شده چشمانم در سپيدي روز ...
مردمك بيچاره ي چشمانم ...
كه دلش براي تو لك زده
بمان و بدان و باور كن
اين دو روز زندگي ام را
اين عمر كوتاهم ،
كه ثانيه اي ، هزار سال طول مي كشد
بخوان ،
اين كلمات آويزان شده از چشمانم
كه آفتاب بي اعتناي روزگار از رنگ و رو انداخته شان
ببين ،
جز يك سايه چيزي نمانده است
از آن همه اشتياق ...
همين كه مي بيني مانده است
از مردي كه سال هاست نقاب به صورت دارد
و خنده اش ، كفري بيش نيست
بخند ...
تا شايد با دروغي بر لبهاي تو
چشمانم را ببندم

پوچ در پوچ
بازي اين روزگار ...
بي خوابي
خواب ها پر اضطراب ...
قرص ، مشروب ، كرك
تا پاي جان
كليه در بازار بورس
يه لقمه نان
هرزه گي از بوق سگ تا دين روز
آرامش با حشيش اونم به زور
مار هاي وسوسه در آستين
خودكشي دخترك با پاستيل
يك بكارت ، هديه ي عشق جديد
يك خيانت ، يك دروغ ، عمري فريب
بازي اين روزگار پوچ است همين ...
ما كه از عرش بهشت خورديم زمين
آدمي را آدميت لازم است
لذتش با چاي و ترياك كامل است
آدميت كو ؟ تو مي داني چه شد ؟
آدمي را قهر دوزخ واجب است
چون كه ما اينيم و اين فرجام ماست
زنده بادا مُردگي ، لعنت به ما ...
خدا گمشده در قبض آب و برق و تلفن ...
پشت اين همه صفر يكي خدا رو نشون بده ...
پ.ن :این کژ و راست می روی این کژ و راست می روی ، باز چه خورده ای بگو
پ.ن : دود سیگار را ببین برو بمیر ، زیر پای را ببین، ز جان گذر ز جان، ز خانمان گذر
پ.ن :ببین دیازپام ده خوراندهاند خلق را ،ببین چگونه پول میدهیم، نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد
فکر خلق را

شايد ،
با لبخندي تلخ از اينجا بروم ...
در شرجي شب گرم تابستاني ،
شايد با شوق ،
بقچه ي كهنه ام را زير بغل گرفتم و ...
بي خداحافظي رفتم ،
وقتي تو در خوابي ، ميروم
به نا كجاي كه عمري ست
انتظارش را مي كشم ...
و كسي نمي پرسد ،
از راز هاي كه در بقچه ام خواهم برد ،
مشامم را مرگ نوازش ميدهد ،
و گوش فلك را شيحه ي اسبي سياه
كر مي كند ،
آن اسب براي من زين شده است ...
پ.ن : نه اميدي چه اميدي به خدا حيف اميد ، نه چراغي چه چراغي چيز خوبي ميشه ديد ؟
پ.ن : آنجا تو را کسي به انتظار نيست.
پ.ن :خوشا به حالتان که مي توانيد گريه کنيد بخنديد ، همين است ،براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
تذكر :
از دوستاني كه مطلب و دست نوشته هاي بنده رو به اسم خودشون در وبلاگ ها ثبت ميكنن ...خواهش مي كنم نام نويسنده (اسماعيل هاشمي ) و يا آدرس وب
(Www.Akharin-divaneh.ir) رو حتما درج كنن كه در صورت مشاهد برخورد جدي خواهم داشت .
اينجاش جالبه كه بعضي ها حتي منكر كپي ميشن و بنده رو دزد و ... خطاب مي كنن ![]()
يه بار يكي هم بهم پي ام داد و كلي بد و بيراه گفت كه چرا مطالب وبلاگ دوستش رو كپي مي كنم ...
دوستان لطفا رعايت كنيد !

ميدويم ما ،
چشم بسته
بدنبال زندگي ،
و نمي دانيم
كه از زندگي جلو زده ايم ...
عشقي در كار نيست ،
در سنيه نمي تپد قلبي
انگار ...،
مي نويسم عشق
اما نمي دانيم فقط اين وابستگي است
و نمي دانيم ...
كه گول خورده ايم ،
از مدعي عاشقي ...
ما هوس را عشق مي بينيم...
لختي را ...
گناه را ...
اين عشق هاي ما،
گوركنان بد بوي ، شهرمان هستند ...
ما از زندگي جلو زده ايم ...
طوري كه او ما را گم كرده است
و ما خودمان را ...
ما قرن هاست ،
در بيهودگي جلو ميرويم ...
و كوروش در غبار حماقت ما
سرفه مي كند ...
پ.ن : سکهي زرين نيکل شد بدون ثمر ، بارگه عدل هتل شد، نمانده کمر
پ.ن : بر در ارباب بيمروت دنيا ، يا که ز تاريخم آنچه رنج برآمد ، ملت تو ما شديم، کوروش والا!
پ.ن : مي دويم ما ، بي بدون بي هيچ هستي ، گاوآهن گونه ...تا بمانيم بر هستي ،و نمانيم از هستي

اينجا جهنم است
و من زير ضربه هاي تبري كه در دستان تو
مي رقصد بر پهناي نگاهم،
مي شكنم
اينجا جهنم مي شود
وقتي چشمانت مرا نمي بينند
لحظه اي كه ديوار اعتمادم بر سرم ويران مي شود
وقتي ، لبخندهايت را از من پنهان مي كني
من در اتاقي كه فقط يا جاي من است ، يا تو
مي سوزم
باور كن ، مي سوزم در جهنم وجودت
اي كاش
دستانت تبر نبود
اگر بود
به اين تيزي نبود
پ.ن : ما را به رندی، افسانه کردند ، پیران جاهل، شیخان گمراه
پ.ن : بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
پ.ن :جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی ، جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه...
دوست خوبم " يك ستاره " به آخرين ديوانه پيوست !

وبلاگ جدیدی برای استاد محسن نامجو راه اندازی شد ...
از دوستانی كه در ضمینه وبلاگ نویسی تجریه دارن دعوت به همكاری می كنم

تو چه مي داني ؟
هيچ ...
از غم من ،
غم من مثنوي هزار مني است
كه آتش زده بر هستي من
تو چه مي داني ؟
آغازم چه بود ؟
پايانم كجاست ؟
سرخي چشمانم
از گريه است يا بي خوابي ؟
شب و روزم در برزخ
دلم بي قيد ، مي پوسد
آغازم ... با گريه بود ،
در آغوش مادر
پايانم ...با گريه هست
در آغوش ... كي ؟
تو چه مي داني ؟
هيچ ...
از دل من ...
پ.ن : ما نمي فهميم هيچ از غم سگ ! ما سگ مردمان كه وفا مي كنيم عين سگ !
پ.ن :خزان شدی و سست و زرد از کرانه تا کران...دلت چه شد به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت
پ.ن :بو ميکشم دزد را، عشق را، مرگ را ... پارس مي كنم زندگي سگي را !

معذرت مي خواهم ...
كلبه ي دلم كمي دلگير است
گر اميد ، گم شده در پاورقي هاي مچاله شده ام
كه حقيقت بود تو و رنگ ِ پريشان من است
باور كن ...
كه ديوانگي ام ، از ترس آدم بودن است
آدمي كه عقل را ضايع كرد
اشك ، كوزه نشين ، بر سر طاقچه ي دل
مردمك ، بهت زده ، در پس هر پلك ، تو را مي جويد
غم كتابي است ، هزار فصل ...
كه پايانش ، همان مرگ من است
زندگي ، به كام ما تلخ گذشت
سختي اش عادت شد ...
دل ما ، سخت شدن را آموخت
مرگ در آينه هر صبح ، سلام مي كند
و تبسم من از آن همه بي خبري ...
در دلم مي پرسم ... كي ؟ كجاست ، پايانم
و سكوت ، پاسخ ِ گستاخي من
بي خوابي ،يا مرگ را خواب ديدن
پرسه هايم ، از سر درد كمر
خاطره از خنده هاي مبهم ...
دختري از كنارم رد شد
عشق ...
آخر ، مرا نفرين كرد ...
مرگ من ، در عشق اول نطفه بست
معذرت مي خواهم ...
گر ...
تو را گرياندم ...
مرگ من ، ارزش اشك هايت را نداشت
از يادها رفتم ...و ميروم و ميدانم
كه از چشمي ، اشكي ، برايم نمي بارد ...
پ.ن:مرا ببخش ... ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
پ.ن: بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم ...ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
پ.ن:رو به من،رو به سراب .. هستي ات را نفروش.. به پريشاني من .. بخت پرواز نبين .. روي پيشاني من
براي زندگي ، كه رفت بر باد
به دار اين جهان ، طنابي آويز
بخند به بر لحظه اي كه مرگ جاريست
رگ بي غيرت ، بيهودگي را
به تيغ ِ تيز احساست جدا كن
براي بودنت ، انگيزه اي نيست
بكِش تيغ و بكُش ترس و رها شو
برو بر بام دلگير سكوتت
به رسم شاپرك ، رقصنده بر باد
مدار اين جهان ، بر هيچ بر پاست
بهشت ما چه شد ؟ او نيز بر باد
تير خلاص ...
مي بوسد ، شقيقه ام را
تا پايان گيرد ،
اين دست و پا زدن هاي بيهوده ام
تير خلاص ...
براي خلاصي من ،
براي تسكين درد پيچيده در وجودم ...
پ.ن : فرشته اي به دنيا آمد ، وقتي همه خواب بودند ...!
پ.ن : درد ميپيچد در دلمان يکهو،درد ميپيچد،که هيچ نداريم انگار عشقي در سر
پ.ن :
از من اثري ز سعي ساقي ماندهست
وز زمزمهي ، عطر اقاقي ماندهست
وز بادهي دوشين قدحي بيش نماند
از عمر ندانم که چه باقي مانده است

گم كرده ام دختر چشم سبز رويا هايم را ...
در كلان شهري
كه خود نيز در آن گم شده ام
عطر تنش ،
هنوز نوك دماغم را نوازش مي دهد ...!
ببخشيد ...شما ،
اون و ... نديديد !؟
كي رو مي گي ؟
بابا ،
يه دختر چشم سبز نديدي ؟
گمش كردي ؟؟
اره ...،
كجا ؟
نمي دونم ، اخه من اهل اينجا نيستم ...
شايدم ...
شايدم خودمم گم شدم ...!
چه جوري بود ؟ چي تنش بود ؟!
نمي دونم ...،
اخه من فقط چشماش رو ديدم ،
چشماش سبز بود ...،
مثل همون نظر بند سبزي كه وقتي مي رفتم امام زاده ،
مادرم مي بست به مچ دستم !
چطور پيداش كردي ؟!!!
عطرش رو حس كردم ،
خوشم اومد ...
رد بوي عطر رو گرفتم ...،
تا به چشماي سبزش رسيدم ...
عطرش چه بوي داشت ؟
بوي ...
بوي ...
نمي دونم ...!
هر چي بود ... خاص بود ،
مگه ميشه فقط چشماي كسي رو ديد و ... !؟
خوب ، حالا كه شده !
به جاي اين حرف ها بيا كمك بگرد ...
شايد دوباره پيداش كنم ...!
اگه پيداش كني ، چكارش مي كني ؟
...!
اگه پيداش كنم ...
اگه پيداش ...
اگه ...
اسم عطرش رو ازش مي پرسم ...
شايد...
ازش اجازه گرفتم و يه دل سير به چشماش خيره شدم ...
شايدم ،
از خجالت آب بشم ...
اين پخش كه مي كني عطرتت ...
همين پخش كه مي كني
اين نمي دانم نامش
ميان همه خيابان هاي شهر
پخش كه مي كني عطرتت
پ.ن : چرا فكر مي كني من آدم عجيبي هستم ؟ چون سيب رو با هسته اش مي خورم ؟ يا چون از دختراي چشم سبز خوشم مياد؟ يا ...
پ.ن : من عادي ترين ديوانه اي هستم كه تو مي بيني ...
پ.ن : سخت نگير...

من تو را مي خوانم ...
من تو با هر نفس ،
در هر كلام ،
پشت تمام بغض ها ...
مي خوانم ،
چشم هايم ،
تو را مي بينند
تو را مي خواهند
تو را مي فهمند ...
پشت هر پلك ،
طرحي از لبخند تو
خودنمايي مي كند
نفسم ،
عطر تو را حس مي كند
آغوش ِ گرمت را تجسم مي كند
گم مي شود اين همه دلواپسي
در يك مرور ساده بر خاطرات نوك تيز !
پ.ن :من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم...تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
پ.ن :بردار دگر بردار ...بردار به دارم زن...
پ.ن :اي ياد توام مونس...در گوشه تنهايي....وي خاطرهات پونز...نوک تيز ته کف کفشم

تلف كرده ام ...
زندگي را ،
عمر گراني كه هر كس آمد و رفت
از آن گفت
بزرگ و كوچك ،
ستايش اش كردند
اما من ،
فقط تحملش كردم .
چون پوچي آن را
مي بينم ،
آنچنان كه رنجش ،
به سفيدي كشانده ،
تار تار موهايم
آنچنان كه مغزم را مي خورد
موريانه هاي خوش خوراك تنهايي ،
كه كسي درك نكرد وجود من را
و ماندم در تنهايي تا لااقل تنهاييم را داشته باشم
خسته شدم ،
از تمام خوبي ها و بدي ها
از صبح و بيداري ...
مانده ام در حسرت بيدار نشدن
پاره كرده
پاچه ي وجودم را ،
سگ هار همسايه
پ.ن : رنج ما قوي تر از مشروبه !
پ.ن :بگذاريد اين سرگيجه مرا به كشتن دهد !
پ.ن :ما چرا مي بينيم ؟ ما چرا مي فهميم ؟ ما چرا مي پرسيم ؟
يك جرعه ي الكل
با طمع دلتنگي
چند كام از بهمن
يك عمر در مسخي ...،
در قصري ميان دود
مرديست كه گم كرده ،
امروز و ديروزش
مردي كه مي سوزد
در آتش هر نخ ،
مردي كه ديگر نيست
آن مرد ديروزي
تب كرده در شرجي
شك كرده بر هستي ،
در خانه اي از دود
مردي است در برزخ
مردي كه ديگر نيست ...
آن مرد ديروزي
اي كاش ...
اي كاش ميمرد
مردي كه مرده است
مردي كه مرگ را در خواب ديده است ...
پ.ن: افسوس كه بي فايده فرسوده شديم ...
پ.ن:وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چيست در دستم؛ هيچ
پ.ن: زمانه به ما هيچ ندادهست ياوري ...خورشيد به ما هيچ نکردهست مادري

روسری رقصنده با باد
میروی در یاد
در بند رخت
ماییم که میرویم از پی باد
یا نمی دویم از پی باد
یا می رویم از یاد
پ.ن : یه حقیقت هست و اون اینکه آدم دنبال اینه که خودش رو خلاص کنه یه لحظاتی!!!!
پ.ن :چهارتا ترانه از محسن نامجو، برای تمام روزم بسه
پ.ن :?So what do you call a restless man

دلم ، جا مانده است
گويي ...
كودكي ست گم شده در ميان جنگلي سياه
كه از ترس سايه ها
بر جايش ميخكوب شده
دلم جا مانده است
در جاي كه ...، دل بازيچه ي كودكان شده
دلم ...
ترك خورده است انگار...
از لرزه اي كه بر جانم افتاد
دلم ...
احساس مي كنم ديگر دلي ندارم ...
و تكه سنگي سرد ، در سينه ام مي تپد
دوستان عزيز از اين به بعد آخرين ديوانه را از اين آدرس باز كنيد ...
دوستاني كه آخرين ديوانه رو لينك كردن لطف كنن و آدرس رو به آدرس بالا تغيير بدن

آه ، اي مرگ ...
مي دانم كه روزي به سراغ من ميايي...
و دست در دست ...
بر فراز گندمزار ها ، همسفرم خواهي شد
تا
جهاني را از غم من بگریانی...
بي آنكه مرا بشناسند،
آرام گرفته در سكوتي بي پايان
جسم من ، در گوري كنار جاده
زير درخت بيد ...
باران مي بارد ،
برف مي بارد ،
و باد مي برد ...
تمام خاطرات و يادهايم را
و تنها خورشيد است كه مي تابد
بر گور متروك و از ياد رفته ي من ...
زمان آن خواهد رسيد ،
كه آرام گيرد تپشهاي قلب خسته من ...
آه ...
از اضطراب تو ...
خون به جگر شدم
در انتظار تو
بي نام و بي نشان
غرقه نگاه تو
دنيا به كام من
شيرين ز كام تو
آغوشت بسترم
در ناز هاي تو
آشوب زد به جان
لب هاي گرم تو
زاين شام و اين نگار
كامم به كام تو
اين شب ، شب ِ من است
فردا مال تو
پ.ن : (اين نوشته بر مي گرده به ۲ سال پيش ... )
چون ذهنم ، ديگر كلمات را بر صحنه سفيد كاغذ به رقص وا نمي دارد . (حس نوشتن ندارم )

حلق آويز شده بر دار تنهايي
ذهني سرشار از خاطرات رنگ پريده
گمشده در نفس هاي خون آلود
در چرخشي به دور محور خود
بر ويرانه ي آرزوهاي از دست رفته اش ...
و سکوتي که تمام اتاق را پر کرده است
چشمان بي تابش ، در جستجوي چيزي
يا آمدن كسي ...
پشت آخرين پلك زدن ها به سياهي مي رود

آرامش دهنده شب هاي بي قراري من ،
سايه رقص تو ، در سو سوي نور شمع هاي نيمه سوخته است
و كرشمه هاي عابد فريب تو ،
كه بس زيبا و مُحرك است ، براي احساس خفته من
خنده هاي مكرر تو ،
دِرو مي كند ، ايمانم را
اذان است ، همه در حال دعا و فقط من ،
منتظر غرق شدن در هياهوي نفس هاي تو ....
تلالو سيم اندام لخت تو ، چشم را مي نوازد
و دل را بشارت مي دهد به تجربه اي از جنس رويا ...
هجوم نفس هاي تو ، بر باد مي دهد تمام بود و نبود من را
و من را در آغوش تو به رقص در مي آورد
اي آرامش دهنده شب هاي بي قراري ،
ما در آرامشيم و فقط نگاه
گوينده و شنونده بين من و توست
زمان فراموش مي شود
شمع ها طاقت اين همه گرما را ندارند ، ذوب مي شوند
اتاق در تاريكي مطلق فرو مي رود
و همچنان ما در آغوش هميم
اين شب تا ابد مي ماند
پ.ن :اين فقط چند خط دست نوشته هست و نه چيز ديگه !
دورم از تو
بي قرار گرمايي دلت ، مي لرزم اينجا
احساس مي شوي ...
چون سايه ي خمیده بر ديوار
مي رقصي بر بي تابي من
و چه نزديك است خاطراتت ،
چسپيده به ذهنم
نقش بي همتاي رخسار تو ...
دلتنگي ام را مي پوشانم
با بستري از كلمات
اما باز
كسي در دلم
تو را صدا مي زند
اي آرامش دهنده ي شب هاي بي قراريم ...
سال ما كي ميشه تحويل
دل ما يخ زده از غم
اين دنيا كجاش بهاره
روز شوم سال تحويل
ثانيه ، نحس ميشه انگار
عقربه تو راه رفتن
مي مونه طاقت نداره
مرگ ماهي قرمز ها رو
توي تنگ دوام بياره
زمستون ما تموم شد
ظاهرا اينجا بهاره
لعنت خدا به قلبي
كه دلي رو جا بزاره

عكس بالا بك گراند صفحه نمايش منه ...
كه خودم تابستون قبل طراحيش كردم (البته طراحي كه نه اما...)
تركيبي از صادق هدايت ، حسين پناهي - گل سرخي و...كمي هم از خودم ...
اميدوارم خوشتون بياد ...
سال ، سالي خوب براي شماست
بي شك ...
مباركه
و زني بر بالينش
نوازشگر چهره رنگ پريده او بود
دستان بي رمق مرد
به آرامي چنگ مي زند
گيسوان پريشان زن را ...
مرد بي قرار بود
و زن با بوسه اي طولاني
مرد را تا آرامشي ابدي بدرقه كرد ...
هيچ كس درك نكرد
وسعت وجود من را ،
كه سراسر تنهايست ...
بي هيچ دلبستگي
ادامه مي دهم
اين به ظاهر زندگي را
شب را به اميد صبح
و صبح را به اميد شب مي گذارنم
نه سلامي و نه لبخندي
مي گذرد و مي گذرانم
غرق در فلسفه ي ترنج
به دنبال بزرگ ترين ستاره آسمان مي گردم
تا پريشاني ام را پشت آن پنهان كنم
اما...
زار مي زند ابعاد كج و مكوج افكارم
هميشه فكر مي كردم كه جذام ترسناك ترين بيماريست
اما حال ...
افكارم ،
مرا بيشتر مي ترساند ...

وقتي نگاهي تو را مسخ مي كند
و تمامت را مي گيرد
جز فكر كاشتن بوسه اي بر لب
و به دست آوردن دلي كه دلت را تسخير كرده
چيزي در خودت نمي بيني
حسرت نوازش چهره اي كه بر تو لبخند مي زند
تو را به مرز ديوانگي مي كشاند ...
وقتي سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه هاي مكرراند ...
يك آن شك مي كني
كه شايد اين عشق باشد ...
شايد ...

دلي براي عشق
عشقي براي زن
زني براي شب
شبي براي من
مني براي مرگ
مرگي براي عشق
عشقي براي هيچ
اين است زندگي
زيبا ، كوتاه ، تلخ ...

از مرگ نمي هراسم ...
ديگر مرگ من ، پايان من نيست !
من در همين صفحه
همين خط
ابديت را به جيب زدم ...
و تا روزي كه تو بخواني
من زنده ام ...
با هر كلمه
زندگي من ، جان مي گيرد
در صفحه بي جان كاغذ
افسانه ي من ، تجلي مي كند
و دود خاكسترم ،
تو را به گريه وا مي دارد ...

پنجره باز است ،
و نسيم عطر تنت را در آخرين صبح ِ زندگي ام
از آن سوي رختخواب به خستگي من هديه مي دهد !
لذت مي برم از چشمان ِ غرق ِدر خواب تو ...
و گرماي تنت ، كه من را تا صبح زنده نگاه داشت !
چگونه جبران كنم ،
چه كنم با دست هاي خالي
و گونه هاي مهربانت
ناز كش ِ ، ناز تو
با چشماني پر اشك ...
و جسمي ناتوان
اين آخرين روز را آغاز مي كند
چشم باز كن كه ...
پايان من ديدني است

دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم
در آغوش بگيرم ...
اما ،
چقدر فاصله دارم از تو
انقدر كه فقط لبخند هاي تو را مي بينم
و تو مرا هيچ ....

از پشت پنجره ي بخار گرفته ،
رقص مستانه ي تو را ديد مي زنم
باران بازيچهء سر انگشتانت
مي چرخد به اشاره تو ...
و مردمكِ چشمانم
خسته از اين همه فاصله
در پس هر پلك ،
تو را در آغوش مي كشد ...
لبات ، پذيراي بوسه هاي مكرر باران است
و چشمانت خيره به سمت بي قراري من
بي صدا ، بي صداي ات را هم آواز مي شوم
از پشت پنجره ي بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در مي آيم
شايد باران جايش را با من عوض كند
من برقصم ، تو برقصاني و باران فقط ببارد ...
پشتم لرزيد ،
آن زمان كه سرماي مرگ را احساس كردم
گريه كردم
كه مي دانم هيچ چشمي بر مرگ من نمي گريد
كسي براي قبر من
شير سنگي نمي تراشد
پس وصيت مي كنم ،
تمام نداشته هايم را
تمام تنهايي هايم را
تمام اشك هايم را
و تمام آرزو هاي كه ، تا ابد آرزو مي مانند
با يك سلام و يك خداحافظ ...
آغاز و پاياني بي نظير را
در يك عمر انتظار مهر و موم مي كنم
يك عمر آشفتگي و اشك
با گريه متولد شدم
و در گريه پايانم ...
آري ،
پايان باشكوه تنهايي من
در شمارشي معكوس براي آغازي نو
لبخند به لب چشمانم را مي بندم ...

در تنهايي به سر مي برم
چون جنين ،
لگد مي كوبم بر عالم تنهايي خود
بلكه پيدا شود ، روزنه اي
تا كه ويران شود اين خانه تنهايي من
چون ديو در غار فراموشي خود
دلبرم را اشك مي ريزم ...
شايد اين ديو بيابد دلبرش
شايد اين اشك بشويد ماتمش
من در اين تنهايي ...
لحظه ي بوسهء مرگ را تماشا مي كنم
لحظه ي افتادن برگ از درخت ...
لحظه ي سقوط هر ستاره را ...
من تماشا مي كنم
من در اين تنهايي
قصر فردا را مهيا مي كنم ...
قبر ديروز را سر مي زنم
قاصدك پر مي دهم
رقص ِ مست ِ آرزويم را تماشا مي كنم ...
سرنوشت را در يك نفس سر مي كشم
تلخ و شيرين است اين تنهايي
اما ...
![]()
مانند جويندگان طلا در ميان ِ ورق پاره هاي روزگار
به دنبال عشق واقعي مي گردم ...
اما فقط شن سياه كف رودخانه
پياله ام را پر كرده ....

در ايست ثانيه
بردار ، به رقص افتاده ام ...
با كبودي لب
و چشماني سرخ
آمدنت را زجر مي كشم

قلبم مي تپد ....
براي كسي كه ديگر قلبش نمي تپد...
اشك مي ريزم براي
چشمي كه ديگر خون گريه نمي كند ....
دستم مي لرزد براي دستي ...
كه سال هاست صاحبش را گم كرده است ...
ناز مي كشم ....
ناز كسي كه از ناز مُرد ...
آب مي خورم ...
به ياد كسي كه تشنه ماند و آب نخورد ...
ساقي آب مي شوم ...
كه كار نميه تمام عباس را تمام كنم ...
زنجير عشق مي زنم ...
كه جاي زنجير را زنده كنم ...
طبل مي كوبم ...
كه صداي شيون ، گوش فلك را كـر نكند ...
اين است ماندگاري ...
من اين را مي خواهم ...
كاش فردا ....
فردايي ديگر باشد...
عاشورايي براي ماندگاري...

برف و دستات و بخار ...
يه گلولهِ برف بزرگ
يه هويج جاي دماغ
زغال هم جاي چشمام
از توي باغ دلت
آوردي يه سيب سرخ
گذاشتي تو سينه ام
كشيدي يه قلب سرخ
روسري آبي تو ...
ديگه بود ، شال گردنم ...
رقص موهات زير برف
لرزه انداخت تو تنم
كشيدي رو گونه هام
دستاي يخ زدتو
منم لبخند به لبام
شده بودم محو تو
تو خوابم نمي ديدم
بشم آدم برفي تو


