
اين روز...كه شوري عرق ، تلخي غصه ها را شسته است
و گرما ، مغرم را در جمجمه آب پز كرده ...
نمي دانم چرا ... اين شدت دما ، خاطرات تو زنده مي كند
خاطراتي كه در سرماي زمستان يخ زده بود
و امروز در اين آخر دنيا ...تلخي و شوري فرقي نمي كند ديگر ...
اين خاطرات لعنتي تو ... چه عذاب آور است ...و چه بد موقع
اين تابستان گرم و پر عرق ...ياد آور آغوشت
و مني كه زير بار يادها سنگسار مي شوم ...
عرق از هر بند مي چكد ... طغيان مي كند احساس هاي خفته در من
هوس تو ... ليس مي زند ، وجود يخ زده ام را ... و باز مي چكد عرق ...!
سوزنده تر از اين آفتاب ... لختي تن تو بود
گيسوان خيست و نسيم نفس هايت ... خنكاي بهاري
جان مي داد به تن تب كرده ي من ...
حال تب كرده ام بي تو ... زير آفتاب ، بي هيچ نسيمي ...
و فقط ...چشمانم به سياهي مي رود ...
و باز مي چكد عرق ...
پ.ن : مدتي نبودم ... با اينكه مي دانم بود و نبودم فرقي نداشت و ندارد ...!
پ.ن :معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند ، یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم ،معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن ، هنگامه ی منی
پ.ن :بیابان را
بیابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه
عرق میریزدش آهسته از هر بند ... (شاملو )


