
این منم ،
جوانی از درون پوسیده
در برزخی از خودم و دنیای اطرافم ،
چوب خط می کشم بر دیوار های شهر
چوب خطِ تمام لحظه های تنهایی ...
می چرخم و خط می زنم آرزوهای از دست رفته ام
در جدال با جاذبه زمین ، جسمم را تکان می دهم
و با تمام وجودم نفرین می کنم عقربه ها را
که با سرعت نور زمان را می شکافند و پیش می روند
سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم
تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را ...
ميان مردگان همي زيسته ام ،
که زنده بودن را از ياد برده ام
و زندگي را تلخ ِ تلخ سر مي کشم ...
از پس شب هاي پر از بي خوابي
دم و باز دمي رنگ گرفته از بي حوصله گي ،
بی دلخوشی پلک می زنم و سر می چرخانم
به سمت تمام سایه های که از کنارم رد می شوند
در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی
این منم که سوت می زنم
و تمام شهر را از خواب بیدار می کنم
آری این منم ،
شب گرد شهری به کوچکی یک سلول انفرادی ...
پ.ن : تنهایی تمام وجودم را گرفته ... حتی زیر ناخن هایم چرک سیاه تنهایست ...!
پ.ن :معشوق جان به بهار آغشته ي مني که موهاي خيس ات را خدايان بر سينه ام مي ريزند و مرا خواب مي کنند.(فیلم یک کیلو خرما برای مراسم تدفین را حتما ببینید ! )
پ.ن :
Hey you, don't tell me there's no hope at all, Open your heart, I'm coming home


