تبليغاتX
...دست نوشته هاي آخرين ديوانه
دست نوشته های منی که رو به پایانم ، مي خواهم چيزي باقي بگذارم ، تا ابدیت را به جیب بزنم ....
از خاك به خاك ...
 

دست نوشته هاي آخرين ديوانه -Www.Akharin-divaneh.ir

 

پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
عمري كه به هيچ مي گذرد
و در پايانش ،
اين ما هستيم
تكه زده بر ديوار فراموشي
با چشماني سرخ از بي خوابي و خستگي
تمام افسوس ها را پشت مو هاي سفيدمان پنهان مي كنيم
تا روزي كه آرامش تمام ما را در بر گيرد

چشم ها به كجا خيره مي شود ؟
كجاست ؟ اين به ظاهر پايان ،
و پايان اين انتظار ...
چه مي شود ما را ، لحظه اي كه در آغوش مرگ به رقص افتاده ايم ؟
از خاك به خاك ...
از خاكستر به خاكستر ...
يا از خاك به افلاك ...
پايان هر چه باشد ،
آغازيست ، زيبا تر از تولدي با اشك در آغوش مادر ...
زيبا تر از زنده بودني است ، كه بودنت
ارزشش فقط براي خويش است و ديگر هيچ ...

پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جزء
جسمي كه از خاك است و به خاك مي رود ...
با دستاني خالي تر از هميشه
از خاك به خاك يا از خاك به افلاك ...
ما همه در حال رفتنيم ...!

 

پ.ن : غرش توفنده بر فانوس ِ ماه  ،  مرگ افلاطون و جالینوس ِ ما ،  یادگاری بر تن سنگ لحد ، بازی نرد است و تاس بی عدد ، حکمت دیرین کفش پا به پا  ، یادگار گنبد دوار ماست

پ.ن : نميدونم چرا باز ... ياد تو افتادم ؟! ... ای کاش می شد از این لحظه ها برید ، این سایه ها رو کشت این لحظه رو ندید

پ.ن : و شايد حسرت هاي من در اين شعر حميد مصدق خلاصه شده است  :

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه ي همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت ؟

 

و اگر خانه كوچك من ، تو را داشت ... ديگر ...!

 

+ به قلم Deev (اسماعیل هاشمی ) |
و يك سال ديگر اضافه شد !

دست نوشته هاي آخرين ديوانه ... wWW.Akharin-divaneh.ir

 " صفحه كهنه ي يادداشت هاي من ،
گفت دوشنبه روز ميلاد منه ...
اما شعر تو ميگه كه چشم من ،
تو نخ ابر كه باورن بزنه ...
اخ ... اگه بارون بزنه ...
اگه ... بارون ...بزنه ! "

 

تولدي ديگر ،
در آستانه ي سوز زمستاني كه در راه است
در يك آذر ماه تكرار وار،
روز شمار يك عمر را مرور مي كند !
مردي كه مرد بودنش را فقط در سال هاي دور به خاطر مي آورد
سالگرد سال هاي كه تلخي شان
از يادش برده بود ، شيريني زندگي را
سالگرد مردي كه خود را در افسانه ها جستجو مي كند ،

يك تولدي ديگر ،
در سو سوي نور شمعي كه بر فراز يك تكه كيك آب مي شود ،
جشن سايه اي بر ديوار و جسمي
فراموش شده در ذهن هاي پر مشغله ،
جشن ياد هاي تلخ و  يادگار هاي فراموش شده
بدون مهماني و تجملي ،
نه آغوشي او را در كام مي كشد
و نه پيامي او را اميدوار ...
با سرفه هاي چركين
بي هيچ آرزوي فوت مي كند،
اين شمع سالگرد زنده بودنش 
و حجم اتاق پر مي شود از تنهايي ،
در تاريكي به رقص مي افتد
شانه هايش ،
همراه با موسيقي هق هق بي پايان
در سالگرد جسمي كه روحش هواي كودكي كرده ...
هواي يك تولد دوباره ،
در آخرين روز هاي يك آذر ماه سرد ...
مردي دوباره در ياد ها گم مي شود !

 

هيچ كس ، جزء تقويم يادش نبود ...

خودم هم فراموش كرده بودم ،

تا اينكه دوباره فرا رسيد !

 

بد نيست پست يكسال پيشم رو هم دوباره بخوانيد ، هيچ فرقي نكرده ، انگار همين ديروز بود ،

 19 آذر 1386 (بايگاني )

+ به قلم Deev (اسماعیل هاشمی ) |