تبليغاتX
...دست نوشته هاي آخرين ديوانه

akharin-divaneh

اسماعیل هاشمی

akharin-divaneh

http://akharin-divaneh.blogfa.com

...دست نوشته هاي آخرين ديوانه

...دست نوشته هاي آخرين ديوانه

...دست نوشته هاي آخرين ديوانه

بنام زیستن
که نامی تا مرگ بوده و هست
و بعد از آن نیز هم
بنام تولد که آغازی است
برای بودن
و بودن فقط ماندن نیست
بلکه ماندگار شدن است

پس ...
بنام زیستن


معذرت مي خواهم ...
كلبه ي دلم كمي دلگير است
گر اميد ،
گم شده در پاورقي هاي مچاله شده ام
باور كن ...
كه ديوانگي ام ،
از ترس آدم بودن است
آدمي كه عقل را ضايع كرد
غم كتابي است ، هزار فصل ...
كه پايانش ، همان مرگ من است
مرگ در آينه هر صبح ، سلام مي كند
و تبسم من از آن همه بي خبري ...
در دلم مي پرسم ...
كي ؟ كجاست ، پايانم
عشق ...
آخر ، مرا نفرين كرد ...
مرگ من ، در عشق اول نطفه بست
معذرت مي خواهم ...
گر ...
تو را گرياندم ...
مرگ من ، ارزش اشك هايت را نداشت

تو چه مي داني ؟
هيچ ...
از غم من


دست نوشته هاي كسي كه
دل خوشي اش ،
همين است ....
كه تو مي بيني و مي خواني ....
مي خندي و ميروي ...


(اسماعيل هاشمي - گچساران ) دست نوشته های منی که رو به پایانم ، مي خواهم چيزي باقي بگذارم ، تا ابدیت را به جیب بزنم ....

...دست نوشته هاي آخرين ديوانه

دست نوشته های منی که رو به پایانم ، مي خواهم چيزي باقي بگذارم ، تا ابدیت را به جیب بزنم ....
وبلاگ در حال انتقال به سايت !

 دسته بندي : دست نوشته هاي من(شعر)
با سلام

مدتي هست دارم روي طراحي سايت كار ميكنم ... دليل نبودن هايم ...

تمامي به روز رساني ها و مطلب كم كم داره به سايت جديدم (www.blog.hashemi64.ir) منتقل ميشه ...

اين وب سايت بيشتر به روز خواهد شد و شايد امكاناتي جديد بهش اضافه كنم ... كه حتما براي شما جالب خواهد بود ...

هر چند دل كندن از اينجا برام سخته اما به دلايلي مجبورم .. اين وبلاگ همچنان فعال است اما ديگر به روز نخواهد شد ...

دوستان لطف كنيد براي پيگيري من به ادرس زير مراجعه كنيد :

www.Blog.Hashemi64.ir

با تشكر

لينك مستقيم نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط اسماعیل هاشمی | 
از كنارم رد شدي ...!

 دسته بندي : دست نوشته هاي من(شعر)

دختر چشم سبز روياهايم

(عكس در اندازه بزرگ )

آشنا بود انگار

از كنارم رد شد

بوي عطرش پيچيد
خاطراتم نو شد ....

رد شد اما نديد ،
اين من ‍ِ تنها را ...

دور شد ، پشت سرم
در هياهو گم شد ...


چقدر اشنا...
انگار خودش بود
آن گم شده در هياهوي شهر خاكستري
آن دختر چشم سبز روياهايم ...

******


پي نوشت :

(سفر ايستگاه | قيصر امين پور)

 قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌های سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاهِ رفته
تكیه داده‌ام!


برچسب‌ها: قيصر امين پور, سفر ايستگاه, آشنا بود انگار, بوي عطرش پيچيد, دختر چشم سبز روياهايم, اسماعيل هاشمي, دست نوشته هاي من, دست نوشته هاي اسماعيل هاشمي, اشعار اسماعيل هاشمي
لينك مستقيم نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت توسط اسماعیل هاشمی | 
مرد زنده به گور آرزوهايش (تولد 5)

 دسته بندي : دست نوشته هاي من(شعر)


بي پاياني هاي خستگي ها و تكرار هايم ...
همه به تو ختم مي شوند
آنگاه كه تو ، از پشت  تمام نا اميدي ها
قد مي كشي ...
و قد مي كشد ...سرتا پاي احساس خفته ام
آن قد كشيده ، تا  آسماني كه چشمان سبزت را
در آن نقاشي كرده اند ، مرا به اوج مي برد ...

آرامش دهنده شب هاي بي قراري من ،
سايه رقص تو ، در سو سوي نور شمع هاي نيمه سوخته است
و کرشمه هاي عابد فريب تو ،
که بس زيبا و مُحرک است ، براي احساس خفته ام

تو پاداش تمام انتظار هايم هستي
اي خالق اميد ها و لبخند ها...
تمامه نداشتن هايم رو تو در آغوش ميكشي
و مي بخشي از خودت ،
تا زنده شود ، مرد زنده به گور آرزوهايش ...

پايان باشکوه تنهايي من
در شمارشي معکوس براي آغازي نو
لبخند به لب چشمانم را مي بندم ...
تا آتش خيال تو ، مرا خاكستر كند ...


جشن تولد جسم خسته ام ...

در بيست و ششمين سالگرد بودنم !

دوباره من بودم ، مهبم سايه ي ، خيال تو




پ.ن :دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم

در آغوش بگيرم ...
اما ،
چقدر فاصله دارم از تو
انقدر که فقط لبخند هاي تو را مي بينم
و تو مرا هيچ ....


پ.ن :سر گذشت ...
مني که دلخوشي رفيق نيم راهم بود
و تنهايي تکرار تکرار تکرار تکرارم ....
تکرار در بي کرانه صحراي وجودم
روزها ، ساله ها ، هفته ها ، ثانيه ها
همه تکرار را تکرار مي کردند


پ.ن : 18 آذر هر سال سعي ميكردم وبلاگ رو به روز كنم اما امسال ...نشد !

لينك مستقيم نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت توسط اسماعیل هاشمی | 
تا سلام بعد ...

 دسته بندي : دست نوشته هاي من(شعر)

تا سلام بعد

كه بودنم به اندازه همان سلام نامعلوم است
خداحافظ ...

با تمام نااميدهاي ممكن يك انسان
آمدنت را زجر مي كشم

بودنت را هر ثانيه مرور مي كنم ...
تا مبادا پشت اين همه نبودن ها
آن بهشت لبخند هايت
فراموشم شود ...

اما كمر آرزوهايم را شكست
اين بي پاياني انتظار ...

تا سلام بعد
كه بودنم فراموش خاطراتت مي شود
خداحافظ ...



پ.ن :سوزن میشوم سوزناک در رگ پای خودم بالا میروم سرشکسته تا قلبم میروم فرو که تا تاچانالاباقالابالایش میروم که قلبم میشکند تا بریزد خونش،تا بریزد خونش , شورانگیز!


پ.ن :چه بگویم ؟ ترجمان چه باشم ؟ که از درون من فقط شعر جست و زبانم راه دیگر نیافت 


پ.ن : از دير به روز شدن وبلاگ معذرت ميخوام ... بايد حرف باشد براي گفتن ...

نظرات رو مي خونم اگر جواب نميدم پاي خستگي روحي بزاريد ...سعي ميكنم جواب بدم شده توي همون قسمت نظر ... از تمام دوستان معذرت ميخواهم ...


قابل توجه دوستاني كه در شبكه فيس بووك عضو هستند چند ماهي هست اكثر مطالب رو اونجا منتشر ميكنم اگر قابل دونستيد در خواست دوستي بفرستيد ، فقط در قسمت پيام اعلام كنيد از دوستاني وبلاگي هستيد تا در خدمتتون باشم ..

www.facebook.com/hashemi64

لينك مستقيم نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت توسط اسماعیل هاشمی | 
جاي خالي سيلي پدر ....

 دسته بندي : دست نوشته هاي من(شعر)

 

پسركي با سر تراشيده
و غروري بي نظير
لم داده بر ديواري خيس

هنوز گلويش مي سوخت
از فريادي كه برسر  پرستار كشيده بود ...
عيد بود ،
روز اول عيد بود ...
اما اين عيد نبود ...
غروب اولين روز مرگ پدر بود ...
آنقدر ناگهاني بود
كه يادش رفت بايد گريه كند ...
اما او فقط خيره به شعله ها بود
نه چيزي مي گفت ،
نه چيزي مي شنيد ...
گاه گاهي كوچه را سرك مي كشيد ...
منتظر آمدن پدر بود ....
چرا دير كرد ؟
يادش نبود 2 ساعت قبل ،
2 ساعت بعد از سال تحويل
پدرش .... ،
يتيم شد بود ...
يادش نبود ....
دلش نمي خواست به ياد بياورد ...
اين جوري بهتر بود ...
اشك در چشمانش جمع شد ،
اما ،
اين اشك ها ...
از دود هيزم بد سوزي بود
كه آتش داشت به عمقش نفوذ مي كرد ...
نميه شب فرا رسيد ،
همان جا لم داده بود
و خيره گيش را ادامه مي داد ...
به خاكستر آن كنده بد سوز ...

كسي دل داري اش نداد ...
هر كس به سمتي وُل مي خورد ...
تصميم گرفت بخوابد
كُنجي را پيدا كرد و خوابيد
بي آنكه از كسي سوال كند ،
يا كسي از او سوالي بپرسد....
چشمانش را بست
و ثانيه هاي با هم بودنشان را جستجو كرد
كلمات ، حرف ها ، حتي سيلي ها ...

صبح با صداي زجه زنان
بيدار شد ...
و اولين روز يتيمي اش را تجريه كرد ....


پدرم روزت مبارك ...!

به سلامتي پدرم با اينكه 10 ساله رفته هنوز پشتم به اسمش و مرامش و و پاكيش گرمه

روحش شاد


لينك مستقيم نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت توسط اسماعیل هاشمی | 

RSS